تبلیغات
R-M00N - گرفتارنامه - 2
چه میکنی؟! هرچه کنی، همانست که دیدی!

گرفتارنامه - 2

نویسنده :R-M00N
تاریخ:سی و یکم فروردین 92-09:04

پیشکش به او که نخواهدخواند:

مدتهامی اندیشیدم که تنهاراه رهایی آن است که انگشتانم به انگشتانت زنجیربشوندولی تو بعدهااین زنجیربگسستی ومن دوباره دربندشدم ... دربنددردهایی که پنهانی سرکشی میکنند وتمام مرا ... یعنی تمام رویاهای مرا (چه رویاهایم همان من هستند.) دربندمیکشند و من - بی رویا - به ناچاربه سرزمین دلتنگی توکوچ کردم. سلول بی مرزی که حتی پندارت هم زحمت نقشه برداری ازمحدوده های آن را به گردن نمیگیرد... اما این روزها می اندیشم: اصلن چه نیازی به تحمل سنگینی حضورتو بررشته های نازک بیقراری ام ... سلول بی مرز بی غل و زنجیر که زندانبان نمیخواهد ... "بنشینم و صبر پیش گیرم"

/* این هم پایان کارمن، دربندزندانبانی هستم که خودهمبندمن زندانی سلول بی مرزناکامیست ... */

تو آیا فکرمیکنی که دستان من که از گیسوان خیال انگیزتوکوتاه شده اند توانایی گسستن این بند ازپاهایم داشته باشند؟! آیا میپنداری پاهایم توانایی بازگرداندن مرا - که درانتهای بن بست همراهی نیمه راه تو مبهوت مانده ام - خواهندداشت؟! آیا حال که همه ی راه های نرفته ی خیالم راشخم زده ای اصلن راهی برای بازگشتنم مانده است؟! دلت نمیسوزد که پروانه ی دل من به قهقرابدرون پیله اش بازخزیده و شمع وجود تو ... آآآه ... حالا دود این شمع سوزی بی پروپروانه ی تو به چشمان کدامین شاپرک متوهم عاشق خواهدرفت؟!

می پنداشتم این کشمکش ابدی است. کشاکش دل و عقل ... دلی که در تعلق به انحنای ابروانت معلق مانده بود و عقلی که بیهوده، در تعلیق این تعلق بیهوده تعقل میکرد و من نیز در میانه ی این کشاکش، درهوس انحنای تکرارناشدنی اندامت میسوختم ... و آنروز که توازمن دست فروشستی و از میانه ی این کشاکش پاپس کشیدی، دل و عقل خائنانه مصالحه کردند واکنون این منم ... نیمه سوخته ... خاکسترشده ... خاکستری که حتا باخیال وزش نسیم برهم خوردن مژگانت، برمیخزد و فرومی افتد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()